به مناسبت آغاز هفته دفاع مقدس

یادی از یک شهید از هزاران شهید از یاد رفته (سید مرتضی مکی نیا)

چند روز پیش به ذهنم رسید اسم شهدایی رو که می شناسم تو اینترنت جستجو کنم. اسم دایی ام رو که جست و جو کردم، مطلبی پیدا نشد. ناراحت شدم. چرا؟ چرا در بین تمام مطالبی که هر روز در سراسر دنیا منتشر می شه، نباید مطلبی هم در مورد این شهید بزرگوار باشه؟ آیا این کوتاهی از طرف خونواده این شهیده؟ البته کمتر شهیدی هست که مطلبی دربارش تو اینترنت باشه ( به جز فرمانده های شهید که همه می شناسنشون) اصلاً من که خواهرزاده ایشونم چقدر می شناسمشون؟ شاید تقصیر از بزرگترها باشه که درباره شهدا برای ما صحبت نمی کنن، شاید هم تقصیر خودمونه که ازشون نخواستیم ما رو بیشتر با شهدا آشنا کنن. به هر حال به هر دلیلی همه ما در وظیفمون کوتاهی کردیم. وظیفه ای که خود شهید در وصیت نامه اش ازمون انتظار داره:«برادران عزیز من از شما نه مراسم و نه دسته گل و نه عکس و پوستر و از این چیزها می خواهم و نه سالگرد و نه منزل شهدا سرزدن را، فقط وصیت من به شما ادامه راه شهداست. برادران راه شهدا را بشناسید و محکم بر آن پای برجا باشید و راهشان را ادامه دهید.»

شهدا هیچ چیز برا خودشون نخواستن اگه هم درخواستی داشتن برای رسیدن به سعادت و خوشبختی خودمون بوده. آیا ممکنه کسی را نشناسیم ولی در راه او قدم برداریم؟ به همین دلیل تصمیم گرفتم تا مطلبی هر چند ناقص در فضای مجازی منتشر کنم تا شاید یادی از این شهید بزرگوار کرده باشم.

 

 خلاصه ای از زندگینامه شهید به قلم پدر بزرگوارشان

شهید سید مرتضی مکی نیا در جمعه شب، دهم فروردین 1346 مطابق با هجدهم ذی الحجه در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. پدرش علاقه شدیدی به او داشت؛ هر وقت به مسجد یا جلسه قرائت قرآن _ که در آن زمان به ندرت تشکیل می شد_ می رفت سید مرتضی را همراه خود می برد و گاهی سید مرتضی قرآن می خواند و مورد تشویق قرار می گرفت.

سید مرتضی نماز خواندن را قبل از رسیدن به سن دبستان شروع کرد. وی بسیار کم حرف و محبوب بود. هیچ گاه از دوستانش شکایتی نمی کرد. به کمترین چیز قانع بود. هیچ وقت بهانه ای نمی گرفت و درخواستی نمی کرد تا جایی که گاهی اوقات پدرش به مادرش می گفت دلم می خواهد سید مرتضی روزی از من چیزی بخواهد تا با کمال علاقه تهیه و به او هدیه کنم ولی او هرگز خواهشی از کسی نمی کرد و اگر درخواستی می کرد یقیناً آن خواهش به نفع دیگری بود و خود واسطه ای بیش نبود.

تازه نام او را در کلاس دوم راهنمایی نوشته بودند که جنگ تحمیلی شروع شد و دزفول مورد حملات موشک های دشمن قرار گرفت، مدارس تعطیل شد و شهر تخلیه گشت. اواخر فروردین 60 بود که سید مرتضی به همراه خانواده راهی یکی از اردوگاه ها در "زاغه خرم آباد" شد. اواخر اردیبهشت بود. که بسیج نوجوانان تشکیل شد و سید مرتضی که 14 ساله بود فعالیت خود را شروع کرد.

وی پس از مدتی به همراه عده ای از دوستانش جهت آموزش بیشتر نظامی به دزفول برگشت و درآن زمان که شهر به صورت ترسناکی خالی از سکنه شده بود و پی در پی مورد هجوم توپ ها و موشک های دشمن قرار می گرفت؛ وی به طور دائم در گشت های شبانه و حفاظت شهر شرکت می نمود. او در این میان در التهاب شرکت در جبهه می سوخت تا اینکه برای اولین بار در عملیات "بیت المقدس" شرکت نمود و این حضورش در جبهه سرآغازی برای شرکت در حملات بعدی گردید.

او در عطش ایمان و عشق به خدای خود می سوخت و همواره شهادت دوستان و همرزمانش باعث تاثر قلبی او می شد و افسوس می خورد که لیاقت شهادت را نداشته است. وی در راستای چنین احساسات شورانگیز و بنا به خدمت به اسلام و همچنین گذران خدمت سربازی در بهمن ماه 1364 به عضویت سپاه پاسداران دزفول درآمد.

سید مرتضی اغلب اوقاتی که در خانه بود یا به مطالعه کتب مذهبی می پرداخت یا خواهران و برادران خود را جمع می کرد و برایشان حدیث می گفت و آنها را به خواندن نماز و قرآن و شرکت در نماز جمعه و جماعت تشویق می کرد. گاهی اوقات هم فرصت می کرد و به منازل دوستان شهیدش می رفت و تا جایی که برایش امکان داشت به مشکلات آنها رسیدگی می کرد.

او به مادیات اهمیتی نمی داد؛ هیچ وقت در فکر رفاه نبود، عقیده داشت که انسان شریفتر از آن است که به مادیات فکر کند و می گفت:« انسان برای عبادت _که همانا خدمت به بندگان خدا و اطاعت از خالق باشد_ آفریده شده است.»

او همیشه می گفت که دنیا محل عمل است، عمل بندگی، تسلیم بودن و اوج گرفتن به مقام اخلاص و به یقین رسیدن است که هرگاه انسان به چنین معنویتی دست یافت پرده ضخیم خودبینی را پاره کرده، جلوه حق را نظاره می کند و سبک بال به سوی رب خود پرواز می کند. او بارها گفته بود که خودم شاهد این پروازها در جبهه بوده ام. در آنجا که به هر سو بنگری جلوه حق را می بینی که با شوقی عجیب و نورانی و لبانی متبسم به سوی دوست بال و پر گشوده و اوج می گیرند و آنچه مادیات است پشت سر گذاشته همه را به دنیا دوستان و خودبینان سپرده و خود با نفسی مطمئنه به حق می رسند. آری این چپنین است عاشق پاک باخته ای که فی سبیل الله می رزمد تا به لقای خدایش برسد. سید مرتضی نیز چنین آرزویی داشت و عاقبت به آنچه می خواست رسید و در شب چهارم دی ماه 1365 در حین عملیات کربلای 4 در سن 19 سالگی به طرقی که سالها آرزویش را می کرد در تاریکی شب قلب مهربانش را فراخ گلوله های دشمن قرار داد و در سکوت و آرامش به سوی حق پرواز نمود.

 

یاد همه شهدا گرامی باد.

 

انشاالله اگه توفیقی بود در پست بعدی قسمتی از وصیت نامه ایشونو می نویسم.

  

 

تقدیم به دلهای بیدار...

دیروز شیطان را دیدم.
در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت.
مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.
توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌ دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ...
هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد.
حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند.
موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌ فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد.
می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.
از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت....
ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود.
دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.
توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب.
دستم را روی قلبم گذاشتم،‌ نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.
به میدان رسیدم،اما شیطان  نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را.

و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.

منبع:

http://zaminesazanezoohoor.blogfa.com

عيد بزرگ فطر

عيد بزرگ فطر بر مؤمنين روزه دار رمضان مبارك باد.


امیر المؤمنین(ع) در خطبه عید فطر مى‏فرماید:

«الا و ان المضمار الیوم و السباق غدا الا و ان السبقة الجنة و الغایة النار». (1)

دنیا محل مسابقه است و آخرت زمان اجر گرفتن، بهشت جایزه برندگان این مسابقه و جهنم جزاى بازندگان است.

من لا یحضره الفقیه، ج 1، ص 516.

حکم قرآنی وضو و ساختمان مغز

عجایب قرآن و دین مبین اسلام، انتها ندارد و هر ازگاهی که پرده‌ای از سری از اسرار برگرفته می‌شود؛ انگشت حیرت به دهان انسانهای حقیقت‌جو می‌ماند؛ زیرا کشفیات بشری را در کتابی می‌یابند که قرنها پیش نازل شده است.


اهتمام به ظرایف علوم تجربی در قرآن کریم، حقیقتاً از نیازهای دانشمندان علوم اسلامی و نیز افکار عمومی مسلمین بوده و هست و بعلاوه با سیره ائمه معصومین(ع) نیز همخوانی دارد. در این راستا مقاله‌ای تحت عنوان «حکم قرآنی وضو و ساختمان مغز» تقدیم می‌گردد.

«یا أَیها الَّذِینَ آمَنُوا إذا قُمْتُمْ اِلَی الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَأَیدِیکُمْ اِلَی الْمَرافِق وَامْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَأَرْجُلکُمْ إِلَی الْکَعْبَینِ؛ ای کسانیکه ایمان آورده‌اید هنگامی که خواستید به نماز بایستید، صورت و دستهای خود را از آرنج بشوئید و سر و پاهای خود را تا برجستگی پا مسح نمائید».(سوره مائده، آیه 6)

امروزه، دانش نوروفیزیولوژی (Neurophysiology)یا علم بررسی کارکرد سیستم عصبی به پیشرفت‌های چشمگیری نایل آمده و هر روزه پیچیدگی‌های جدیدی را در مغز کشف می‌کند. شاخه‌های مختلف این علم از جمله نوروسایکولوژی (Neuropsycholugy)شاید جزء هیجان انگیزترین علوم بشری باشند که هرروزه این دفتر زیبای خداشناسی (یعنی مغز) را در مقابل دیدگان ما ورق می‌زنند.

از دیدگاه علم فیزیولوژی، مغز یک سیستم رایانه‌ای فوق العاده پیشرفته است و مانند رایانه دارای مسیرهای ورودی (راه‌های حسی)، بخش ذخیره اطلاعات (حافظه)، بخش تحلیل اطلاعات و نتیجه‌گیری (تفکر) و مسیرهای خروجی (راه‌های حرکتی) می‌باشد. اطلاعات دیداری، شنیداری، چشایی، لامسه و غیره از طریق راه‌های حسی وارد مغز شده در حافظه ذخیره می‌شوند و یامورد تحلیل قرار می‌گیرند آنگاه فرامین خروجی از طریق راه‌های حرکتی به اعضا منتقل می‌گردند و اعضا را وادار به عمل می‌سازند.

در این مقاله آن دسته از حواس مورد نظر هستند که در سرتاسر بدن وجود دارند و به عضو خاصی اختصاص ندارند، به اینها اصطلاحاً «حواس پیگری» گفته می‌شود. مانند لامسه، درد، حس‌سرما و گرما، حس فشار، حس ارتعاش و امثال آنها. برای اینکه این حواس ادراک شوند باید به منطقه ویژه‌ای از قشر خاکستری مغز به نام «قشر حسی» مخابره شوند. حس هربخشی از بدن به قسمت خاصی از قشر حسی ارسال می‌شود. به عبارت دیگر هرقسمت از قشر حسی به بخش معینی از بدن مرتبط است. پس در قشر حسی بخش‌های متناظری با اعضا بدن وجود دارند و اگر نقشه آنها را طراحی کنیم دقیقاً شکل یک آدمک بدست می‌آید که آنرا «آدمک حسی» یا (Sensoy homonculus)نامیده‌اند. بطور خلاصه این آدمک، ناشی از تصویر شدن کل بدن برروی قشر حسی مغز می‌باشد و اگر بعنوان مثال دست آدمک حسی را در مغز یک انسان تحریک کنیم‌آن شخص واقعاً احساس می‌کند که دستش تحریک شده است. این واقعیت در مورد همه اعضاء صدق می‌کند.


ادامه نوشته

غروب ماه خدا

کم کم غروب ماه خدا دیده می شود

صد حیف از این بساط که برچیده می شود

در این بهار رحمت و غفران و مغفرت

خوشبخت آن کسی که بخشیده می شود